سیاوش و شاه

From ویکی زروان
Jump to: navigation, search

(شهرياری آرمانی و آرمان شهر)


آرش اکبری مفاخر

دانشجوي دکترای زبان و ادبيات فارسی

دانشگاه فردوسی مشهد



چکيده

سياوش دارنده‌ی والاترين روان و تن انساني در آرمان‌ها، اساطير و حماسه‌هاي ايراني است. ويژگی‌هاي نخستين انسان، پيامبري، شاه آرماني و پهلوان ناب در روان و تن او وجود دارد. هدف اين پژوهش بررسي ويژگی‌هاي شاه آرماني درروان، انديشه، گفتار و کردار سياوش است. در روان سياوش اوج خواسته‌هاي آدمي از شاه آرماني روايي دارد و شهرياري آرماني او برگرفته از شهرياري اهورا، امشاسپند شهريور، مهر و جمشيد است. سياوش به پيروي از ويژگي شاه آرماني، دست به ساخت و ساز کشور نيک اهورايي خود می‌برد که همانا آرمان شهر کنگ دژ، با دو ساختار مينويي و گيتيايي می‌باشد. اين آرمان شهر با ياري اهورا و سروش ساخته مي گردد و از آسمان به زمين می‌آيد و يادمان‌هاي کهن آريايي هند و ايراني آرمان‌شهرهاي؛ مهــــر، اينــدره، جمشيد و ... در آن ديده می‌شود و در سرانجام به بازسازي جهان پيوند می‌خورد و گردشي از آرمان به اسطوره و سپس به حماسه و تاريخ دارد.

کليد واژه

سياوش، شاه، شهرياري آرماني، آرمان شهر، کنگ دژ.


مقدمه

در شاهنـامه، سـياوش شـاه نيست و پـادشـاهي نـدارد، اما در اوســتا بـا عنوان « کـَوي»1 (= شاه ) در گــروه پــادشاهان کـيـاني قـراردارد. « فـــروهــرپـاکـدين کی‌سيــاوش را می‌ستاييم.» ( يشت‌ها؛ فروردين يشت، بند132 ).

روان شاهي که در وجود سياوش جريان دارد، بيشتر همسانی‌هاي خود را با جمشيد2 دارد زيرا « جــم پيش‌نمونه‌ي آرماني هـمه‌ي شاهان است، نمونه‌اي است که همه‌ي فرمانروايان بدو رشک می‌برند.» ( شناخت اساطير ايران، ص 56 ). جمشيد پادشاهي است که بر « تمام سرزمين ها، بزرگترين شهريار است و بر همه‌ي ديوها و همه‌ي مردمان شهرياري دارد.» ( يشت‌ها؛ آبان يشت، بند27- 26 ) و« جمشيد نمونه‌ي آرماني شهريار ايراني است.» ( جهان معنوي ايراني، ص 242 ).

آرزوها و آرمان‌هايي که ناخودآگاه آدميان از جمشيد و شهرياري او مي‌خواستند در همان روزگار با نافرماني جمشيد، از اهــورامزدا به ناکامي گراييد، اما همگي اين آرمان‌ها و آرزوها در روان سياوش گرد آمده‌اند و به حقيقت گراييده‌اند، تا جايي که اين آرمان‌ها و آروزها را در انديشه، گفتار و کردار سياوش مي‌بينيم. البته سياوش بسيار آرماني‌تر از جمشيد است، سياوش به جنگ اهــورا نمي‌رود، ادعاي خدايي نمي‌کند و فـرّ اهــورايي از او نمي‌گريزد.

سياوش، با نمودار شاه هيچ‌گاه دست خويش را به خوني آلوده نکرد، او اهل آشتي است و پيمان صلح مي‌بندد و به پيمان وفادار است، پناه بي‌پناهان است، به اسيران آزاري نمي رساند، آنها را آزادي مي‌بخشد. در جنگ دوست ندارد کسي براي او کشته شود و نمي‌گذارد جنگي روي دهد او در هر لحظه و هميشه با ياد اهــوراست و اهــورا و فــرّ ايزدي، او را در پناه خويش دارد و او را ياري‌رسان است. سياوش در جايگاه شاهي دو ويژگي برازنده دارد، او شهريار آرماني و دارنده‌ي آرمان‌شهر اهورايي است.

شهرياري آرماني

شهرياري سياوش، همانا نگاره‌اي از شهرياري دلخواه و آرماني اهــورامزداست، اهــورا « بهترين پيشوا، جوياي شهرياري نيکي و دادگرترين شهريار» ( يشت‌ها؛ هرمزد يشت، بند 13- 12 ) است. اين شـهرياري آرماني از اهــورا، به امشاسپند شهريور که به معناي « شهريـاري آرماني و دلـخـواه » است، رسيـده است. و در اوسـتا ازامشـاسپند شـهريور « کشورجـاوداني اهــورامـزدا، سرزمين فنـاناپـذير و بهشت برين » ( يشت‌ها؛ ج 1، ص 93) اراده گرديده است.

از آنجايي که شهريور، يکي از فروزه‌هاي مزدا اهــورا در گاهان مي‌باشد، سرچشمه‌ي آرمان‌شهر ِ« کشور نيک اهــورايي » ( گات‌ها 48، بند 8 ) را از اهــورا به انسان منتقل مي‌کند زيرا « در جهان مينويي او نماينده‌ي فرمانروايي بهشتي است و در زمين نماينده‌ي آن سلطنتي است که با کمک کردن به فقرا و ضعفا و با چيرگي بر هـمه‌ي بــدي‌ها، اراده‌ي خــدا را در آن مـستقــر مي‌کـند.» ( شناخت اساطير ايران، ص 74 ).

در فرجام جهان نيز، شهريورانسان را به اهــورامزدا بازمي‌گرداند، يعني اهــورا انجامين پاداش و پادافره‌ی انسان را به‌وسيله‌ي او به مردم مي‌دهد:

« در جاوداني، روان پيرو راستي، هميشه کامروا

و آن کس که دروغ پرست است، در رنج خواهد بود

و اين را مزدااهــورا از « کشور مينوي » خويش بيافريند.»

( گات‌ها 45، بند 7 )

در شهرياري آرماني شهريور؛ « خــور و مـــهر » ( بندهش، ص 112 ) از همکاران او مي‌باشند، که اين دو نيز در آرمان‌سازي شهرياري جمشيد و سياوش کارکردي ويژه دارند. خورشيد، زيباترين پيکر را در ميان آفريدگان اورمزد دارد و پيکر اهــورامزدا نيز مانند خورشيد است:

« زيباترين پيکر را در ميان پيکرها

از آن تو دانيم، اي مزدااهــورا

اين روشني و آن فروغ بلندترين جهان زبرين را

که خورشيد خوانند.»

( يسنا 36، بند6 )


خـورشيد؛ « چشم اهــورامزدا » ( يسنا 1، بند 11 ) و اهــورامزدا خورشيد را از « چشم خويش » ( ملل و نحل شهرستاني )1 آفريده است. اين نگاره‌ها و تعبيرها در مورد جمشيد و سياوش نيز به‌کار رفته است.


جمشيد در اوستا؛ « شاهوار، درخشان2، خورشيد ديدار3 و زيبا4 » مي‌باشد. ودر تفسير پهلوي اوستا، برترين فرمانروا با ويژگي خورشيدي، با جمشيد سنجيده شده است:


« از نظر شباهت به جمشيد، اين که آن فرمانروا از ميان همه‌ي مردمان بيش از همه داراي نگرش خورشيد باشد ( = لطفش شامل همه بشود) و بر همه‌ي آفريدگان نيکي که زيردست او هستند نيک چشم‌ترين باشد.» ( دينکرد 3؛ 179، 2 )5.


اين نوشته‌ي دينکرد در حماسه‌هاي فارسي به‌گونه‌ي زير به نمايش در آمده است:


جهانجوي1 با فـرّ جمشيد بود به کردار تابـنده خــورشيد بود

( شاهنامه؛ 1/ 57/ 109 )

گرانمايه دستان خورشيد فــر برآمد چو جـمشيد برتخـت زر

( بانوگشسپ‌نامه، ب 761 )

سياوش نيز، ويژگي‌هاي خورشيد و جمشيد را در خود دارد. در اوج زيبايي است، آن قدر که بين او و خـورشيد بازشنـاسي راه ندارد و يکي از صفت‌هاي سياوش « بــامي (= درخشان)» ( زند بهمن‌یسن؛ بخش7، بند17 ) است:

همــانا ندانـند از آن شــهر بـاز نه خورشيد ازآن مهترسرفراز

( شاهنامه؛ 3/ 115/ 1779 )

نکته‌ي آرماني‌تر درباره‌ي سياوش، آن است که روان او با خورشيد و نور نيز در پيوند است:

زشاه کـيان چـــشم بــد دور بـاد روان سياوش پر از نــــور باد

(همان؛ 3/ 167/ 2560 )

روان سياوش چو خورشيد بـاد بدان گيتـــيش جــاي امـــيد بـاد

( همان؛ 4/ 34/ 414)

بين مهــر و سياوش، پيوند بسيار پررنگي وجود دارد که اين پيوند، در جمشيد ديده نمي‌شود:

« ... نبايد مهــر و پيمان بشکني

نه آن پيماني که تو با يک دروغ‌پرست

و نه آن که تو با يک راستي‌پرست بستي

زيرا معاهده با هر دو درست است.

خواه دروغ‌پرست، خواه راستي‌پرست.»

( يشت‌ها؛ مهريشت، بند2 )

سياوش، مــهر و پيمان پدري را نمي‌شکند، با دشمن خــويش افــــراسياب پيمان مي‌بندد، پيمان او را نمي‌شکند، پيماني را که در برابر گروگان‌ها بسته است، با جان خويش نگهداري مي‌کند و تا مرگ پيمان‌نگهدار است و فروغ فرشته‌ي مهر در انديشه ، گفتار و کردار او ديده مي‌شود، اما جمشيد پيمان اهــورامزدا را مي‌شکند و فرياد خدايي ســرمي‌کشد و مــهر از او روي‌گردان است و فــرّ که از جــمشيد مي‌گريزد به مــهر مي‌پيوندد:

« نخستين بار فرّ بگسست، آن فــرّ جمشيد

و فــرّ جم، پسر ويونگهان به پيکر مرغ وارغـَن بيرون شتافت

اين فــرّ را مهر دارنده‌ي چراگاه‌هاي فراخ برگرفت،

آن مهر تيز گوش هزارچالاکي دارنده

مهر شهريار همه‌ي ممالک را مي‌ستاييم

که او را اهـــورامزدا،

فرهمنــدترين ايزدان مينوي بيافريد.»

( يشت‌ها؛ مهــر يشت، بند35 ).



آرمان‌شهر

« کشور نيک اهــورايي»1 ( گات‌ها48، بند8 ) که اهــورامزدا، مژده‌اش را به مردم داده است، در مينو و در بــارگاه اهــورامــزدا ساخــته شده است. « مهــر» دارنده‌ي اين آرمان شهر اهــورايي است، که اسطوره‌ي آرمان شهرهاي جمشيد و سياوش از آن سرچشمه گرفته است.

آرمان شهر مهــر در اوســتا

کاخ مهر در گيتي به « پهناي زمين » ( يشت‌ها؛ مهريشت، بند44 ) است. نياز در آن راه ندارد، خانه‌اي درخشان و داراي پناهگاه‌هاي بسيار است . اهــورامزدا کاخ مهر را در بالاي کوه اهــورايي هــرا - البرز درخشان و بلند- برپا کرده است، جايي که نه شب است نه تاريکي، نه باد سرد است نه باد گرم، ونه ناگواري‌هاي اهريمني. اين کاخ را امشاسپندان و خــورشيد با همياري و خوشنودي و شادي، براي مهر فراهم ساخته‌اند تا او از فراز البرز که « همانا زمين، با همه‌ي پيرامونش، در برگرفته با کوه البرز است.» ( دين‌کرد 3؛ 19 )، بر سراسر گيتي چشم داشته باشد:

« کسي که از براي او آفريدگاراهــورامزدا،

در بالاي کوه بلند و درخشان

با سلسله‌هاي متعدد، آرامگاه قرار داد

درآن جايي که نه شب است نه تاريکي، نه باد سرد است ونه گرم

نه ناخوشي مهلک، و نه کثافت ديوآفريده

و از بالاي کوه هَــرئيتي2 مِــه متصاعد نگردد.

آرامگاهي که امشاسپندان با خورشيد هم اراده،

به طيب خاطر و صفاي عقيده ساختند

تا آنکه او مهــر از بالاي کوه هَــرئيتي

به سراسر جهان مادي توانست نگريست.»

( يشت‌ها؛ مهر يشت، بند51-50 )


آرمان شهر اينــدره در مهابهارت

در اسـاطــير و حــماسه‌هاي هــندي نيز، « اينــــدره » دارنــده‌ي کــاخ آرمــاني و آرمــان‌شهرآسماني است:

« ... آن را در هوا چنان ساخته‌اند که هــرجا خواسته باشد، آن را مي‌تواند بردن. و در آن جا ضعف و ماندگي و ترس و بيماري نيست. انواع منازل عالي و باغ‌ها و حوض‌ها و منظرها در آن عمارت ساخته‌اند که عقل از ديدن آنها حيران مي‌شود و تخت عظيمي در ميان آن عمارت به جهت خاصه اندر1 نهاده است و اندر بر آن تخت مي‌نشيند.» ( مهابهارت؛ ج1، دفتر2، ص213 ).

آرمان‌شهر جمشيد

کاخ اهــورايي و مينوي مهــر و ايندره، در دوران جمشيد، در روي زمين به دست جمشيد ساخته مي‌گردد و به « ورجمکرد» نام آور شده است و در يک سخن: « به شگفتي روشن است که تابستان و زمستان بر او چيره نگردد.» ( بندهش، ص137 ).

در گفت‌و‌گويي که ميان اهــورامزدا وجمشيد درمي‌پيوندد، اهــورا از جمـشيد مي‌خواهد که؛ « دنياي مرا آبادان کن، دنياي مرا گسترده کن، حامي، نگهبان و سرپرست دنياي من شو.» ( ونديداد؛ فرگرد2، بند4 ). جمشيد مي‌پذيرد به‌شرطي که در شهرياري و دوران پاسداشت او « نه باد سرد باشد و نه باد گرم، نه بيماري ونه مرگ» ( بند5 ). اهــورامزدا خواسته‌هاي جمشيد را مي‌پذيرد و آفريدگان، در اوج خوبي و آرامش به سر مي‌برند، اما زمستان سخت و سردي در پيش است.

« اهــورامزدا، با ايزدان مينوي انجمني تشکيل داد.» ( بند20) و « جمشيد شاهِ رمــه‌دار با بهترين مردمان به اين انجـــــمن آمد.» ( بند21 ) اهــــورامــزدا از جمشيد مي‌خواهد که در برابر زمستان سخت و ويران کننده‌اي که در پيش است « وَر » ي ( بند25) بسازد. اهــــورا خـود، شيوه‌ي ساخـتن اين ور را به جــمشيد ياد مي‌دهدو از او مي‌خواهـــد که « بزرگترين، بهترين و زيباترين مردان، زنان و حيوانات » ( بند27 ) و « بزرگترين، خوشبوترين و خوشمزه‌ترين روييدني‌ها و خوردني‌ها» ( بند28 ) را به آنجا بــبرد و جمــشيد به دستور اهـــورا « بدان جا آب روان مي‌کند، مرغزارها برپاي مي‌دارد.... و در آنجا خــانه‌ها ساخــت و باروها ســاخـت. » ( بند34) بــديـن گــونه آرمـــان‌شهـر اهــورا خواسته‌ي جمشيد ساخته مي‌گردد.

پدر اساطير هند نيز جمشيد داراي يک کاخ آرماني است و اين همساني در اساطير ايران و هند بيانگر پيوند ديرينه‌ي اين دواسطوره در دوران آرماني است:

«... آنچه از مصالح عمارت از گل و خشت و چوب و غيره مي‌باشد، در آن عمارت، همه‌ي اينها از طلاست... و جم هر‌جا که خاطرش مي‌خواهد آن عمارت را مي‌برد و در آنجا يک هوا دايم مي‌باشد و گرمي و سردي نيست و هرکس در آنجا مي‌رود هرگز گرسنگي و تشنگي و غم و اندوه و پيري و ناداري و درماندگي و امثاله درآنجا نمي‌باشد و هرکسي در آنجا درآيد، هر چيز که به خاطرش برسد از خوردني و پوشيدني و بوي‌هاي خوش و باغ و عطر و غيره در آنجا حاضر است.» ( مهابهارت؛ج 1، دفتر2، ص 214 )

آرمان و آرزو از ساختن آرمان شهر ورجمکرد، فرشکرد و باسازي جهان است، در پايان جهان هنگامي‌که درپي هجوم و تازش اهريمن و گزند ديوان، بارش برف، باران و تگرگ، بيشمار و بسيار است، تا جايي‌که « همه‌ي مردم، مگراندکي، از او نابود شوند.» ( بندهش، ص142 ).

براي رهايي از دست اين ديو « پس مزديسنان نفرين کنند و به نفرين مزديسنان بميرد.» ( روايت پهلوي؛ بخش48،بند16/ ص59 ) در آن‌ هنگام « بازآراستن مردم و گوسفند1 از ورجمکرد باشد.» (بندهش، ص 142 ) « پس اندر آن زمان مردم و گوسفند را از ورجمکرد آورند و جاي جاي ماندگار کنند.» ( روايت پهلوي؛ بخش 48، بند 17/ ص59 ) و« درمان‌بخشي يک هزار نوع گياه به زمين مي‌رسد.» ( بندهش، ص 142 ) و در فرجام « جهان را باز آرايند. » ( مينوي خـرد؛ پرسش 26، بند 13 ).

گنگ‌دژ؛ کشور نيک اهــورايي

سياوش در توران‌زمين شهري به نام « سياوش‌گرد » مي‌سازد:

بياراست شهري بسان بهــشت به هامون گل و سنبل ولاله گشت

( شاهنامه؛ 3/112/1730 )

اين شهر زيبا که به بهشت مي‌ماند، درآن، ايوان‌ها و کاخ‌هاي بلندي وجود دارد. سياوش اين شهر را با ياري خداوند و با راهنمايي سروش، پيک ايزدي ساخته است:

سـروش آوريدش همانا خــبر که چونان نگاريدش آن بوم وبر

( همان ؛ 3/ 115/ 1778 )

اين نکته نيز يادآور ياري اهــورا و امشاسپندان، در ساخت و ساز کاخ مهراست.

در اين شهرايــزدي، سيـاوش دژي مي‌سازد که به « گنگ‌دژ» نامــبردار است،« گنگ‌دژ... هميشه گردان بر سر ديوان بود.» ( بندهش، ص138 ) و اين نکته بار اسطوره‌اي گنگ‌دژ را به فــرا اوج مي‌رساند و آن را بسيار آرماني مي‌کند و آرمان‌شهر ايندره نيز« در هوا چنان ساخته‌اند که هرجا که خواسته باشد آن را مي‌توان بردن.» ( مهابهارت؛ ج1، دفتر2، ص213 ).

گنگ‌دژ يک آفرينش مينوي دارد، که در آسمان و به گونه‌ي مينو آفريده شده است، سپس به گيتي مي‌آيد، در زمين استوار مي‌شود و رنگ مادي به خود مي‌گيرد.

« درباره‌ي سياوش کاووسان پيداست که ورجاوندي او چنان بود که به فره‌ي کيان کنگ‌دژ را با دست خويش و نيروي هرمزد و امشاسپندان بر سر ديوان بساخت و اداره کرد. کنگ‌دژ جهان را به فرمان سياوش اداره همي‌کرد و تا آن گاه که کيخسرو آمد، متحرک بود. پس کيخسروبه مينوي کنگ گفت که: « خواهرمن هستي و من برادر تو هستم. زيرا سياوش تو را با دست ساخت و من از گند (= بيضه) کردم. به سوي من بـــازگرد و کنگ همين گونه کرد. به زمين آمد، در توران، در ناحيه‌ی خراسان، آن جـا که سياوش‌کرد است، بايستاد» ( روايت پهلوي؛ بخش 49 ، بند 4- 1/ ص 64 ).

مينوي گنگ‌دژ، به پيکر دختري است که از آسمان به زمين مي‌آيد و در اساطير هند نيز « رود گنگ » به پيکر دختري، از آسمان به زمين مي‌آيد. « مهاديو » نيز همانند کيخسرو رود گنگ را از آسمان به زمين خواستار است:

« بهاگيرتهه شنيده بود که از نسل انشمان شخصي گنگا1 را از آسمان خواهد آورد... بعد از هــزار سال گنــگا به‌صورت زني پيداه شده برابر آمده گفت... من از آسمان مي‌آيم، تاب تيزي من به‌غيراز مهاديو ديگري ندارد. اين سخن گفته، از نظر غايب شد. ... آنگاه مهاديو، بهاگيرتهه را همراه گرفته به کوه هماچل رفت. آنگاه بهاگيرتهه را گفت که توگنگا را بطلب، من نگاه خواهم داشت. پس بهاگيرتهه، گنگا را بطلبيد. گنگا از آسمان متوجه زمين شد. مهاديو سر خود را پيش داشت تا تمام گنگا در سر مـهاديو آمد. بعد از آن گنـگا به صورت زني برآمده برابر بهاگيرتهه آمده گفت که اي راجه حالا هر جا که مي‌خواهي مرا ببر من از عقب تو مي‌آيم.» ( مهابهارت؛ ج1، دفتر3، ص 327 ).

گنگ‌دژ، داراي ديوارهاي هفتگانه‌ي « سنگي، پولادين، آبگينه‌اي، سيمين، زرين، کهربايي و ياقوتي » ( روايت پهلوي؛ بخش 49، بند6/ ص 64،/ بندهش، ص 138 ) است که مجموعه شهر ِآباد سياوش‌گرد را تشکيل مي‌دهد و خود گنگ‌دژ:

از آن پس يکي کوه بيني بلـند که بالاي او برتراز چون و چند

مرين کوه را گنگ دژ در ميان بـدان کت ز دانش نيــايد زيـان

( شاهنامه؛ 3/ 106/ 28- 1627 )

اين دوبيت شاهنامه يادآور کوه اهــورايي مزدا آفريده‌ي « گنـــگ» ( يشت‌ها؛ زامياد‌يشت، بند 4 ) است. اين کوه « بلند و اَشَـــوَن1 » ( يشت‌ها؛ آبان‌يشت، بند 54) در چنگال تورانيان است که به ياري اهــورامزدا و فرشته‌ي آناهيتا و مبارزه‌ي توس از آنها بازستانده مي‌گردد:

« [توس] از او در خواست اين کاميابي را به من ده

اي نيک، اي تواناترين، اي اردويسورناهيد

که من به پسران دلير از خاندان ويسه در گذرگاه خشتروسوکَ

در بالاي گنگ بلند و مقدس ظفر يابم،

که من ممالک توراني را براندازم...

او را کامياب ساخت اردويسورناهيد،

کسي که هميشه خواستاري را که زَور نثار کند

و از راه راستين فديه آورد، کامروا مي‌سازد

براي فروغ و فرّش او را، من با نماز بلند مي‌ستايم.»

( يشت‌ها؛ آبان‌يشت، بند 55- 54 )

و در شاهنامه نيز، گنـگ‌دژ به دست کيخسرو از چنگال تورانيان و افــراسياب باز ستانده مي‌گردد:

بدين گونه تا شارسـتان پـــدر همي رفت گريان و پر کينه سر

همي گرد باغ سياوش بگــشت به جايي که بنهاد خونريز تشت

( شاهنامه؛ 5/ 343/ 41- 1840 )

پس از آن کـه کـيخسرو گنــگ‌دژ را از افراسياب بازمي‌ستاند و در فرجام او را مي‌کشد، « خود به گنگ‌دژ شد و شاهي را به لهراسپ داد.» ( بندهش، ص 140 ).

ابيات شاهنامه در بازشناسي گنگ‌دژ به راستي و درستي، نگاره‌اي از کاخ مهر و ورجمکرد و همچنين کاخ ايندره و جم در مهابهارت مي‌باشد:

نه گرماش گرم ونه سرماش سرد همه جاي شــادي وآرام وخـــورد

نـبيني بدان شـــهر بيــــمار کس يکي بوستان بـهشت است و بس

همه آب‌ها روشن و خـوشـگوار هميشه بر و بوم او چون بـــهار

( شاهنامه؛ 3/ 106/ 41- 1639 )

گنگ‌دژ1 نيز همانند ورجمکرد، اندوخته‌اي اهــورايي، براي بازسازي جهان است که اين ويژگي نيز درباره‌ي رود گنگ در اساطير هند وجود دارد. پس ازآنکه رود گنگ از آسمان به زمين مي‌آيد به بازسازي جهان دست مي‌برد:

« ... بهاگيرتهه بر زمين دريا که خشک شده بود آمد، از آنجا به جايي که بزرگان او سوخته بودند رفت. گنگا هم از عقب آنجا رسيده گناهان آن جماعت را فرو شست، ايشان همه از گناهان پاک شده، به سرگ2 رفتند. بعد از آن راجه بهاگيرتهه، گنگا را به دخـتري قبول کرده گـفت: تو را دختر خود خواندم. از آن نسبت گنگا را بهاگيرتهي مي‌گويند، دريا که خشک شده بود باز گنگا آن را پرکرد.» ( مهابهارت؛ ج1، دفتر3، ص 327 ).

« گنگ‌دژ در اين بد‌زمانگي و نبرد سخت پتياره، به افسون3 مينويي گذر آن بسته است.» ( بندهش، ص 127 ). و در گنگ‌دژ « سروري بي‌مرگ پادشایي کند که پشوتن پسر گشتاسپ » ( همان، ص127 ) است. اهــورامزدا « ايزد نريوسنگ و سروش پرهيزگار را به گنگ‌دژ مي‌فرستد.» ( زند بهمن‌يسن؛ بخش 7، بند 17 ) و آنها بانگ کنند که:

« اي پشوتن بامي،

آراينده‌ي فره‌ی کيان و دين راست

فراز رو به اين ده‌هاي ايران، که من اورمزد آفريدم،

گاهِ (= تخت) دين و پادشاهي را دوباره بياراي.»

( همان؛ بخش7، بند20 )

پشوتن پسر گشتاسپ، با هزار شاگرد که همگي قباي سمور سياه در بردارند درون گنگ‌دژ مي‌باشند و از اين دژ براي بازآرايي دين و پادشاهي آرماني به همراهي شاگردان خويش بيرون مي‌آيد و دشمن را از ايران‌شهر بازمي‌دارد:

«... و خداوند و خداوند دين را باز به تخت نشاند و دين را برتر کند و آن‌گاه به گنگ باز رود و هرگه بخواهد دوباره رياست ديني کشور را برقرار سازد، بيايد و باز به گنگ رود و تا زمان فرشکرد آن جا باشد.» ( روايت پهلوي؛ بخش49، بند 18/ ص 65 ).


داشتن چنين کشور نيک اهــورايي، آرمان هر پادشاهي بوده است تا آنجايي که اردشـير دوم هـخامنشي آرمـان و آرزوي ِ اســطوره‌اي که در ناخودآگاه روان او موج مي‌زده است را، با ياري اهــــــــورامزدا، مهــر و آناهيتا بازسازي مي‌کند ودر زمين مي‌سازد:

« اردشير شاه گويد: به خواست اهــورامزدا اين کاخي ( است ) که من درزندگاني خود ( چون ) آسايشگاهي1 بنا کردم، اهــورامزدا، اناهـيتا ( ناهيد) و ميترا ( مهر ) مرا وآنچه را که به‌وسيله‌ي من کرده شد از تمام بلاها بپايند.»

( فرمان‌هاي شاهنشاهان هخامنشي، ص139 )



دريافت

از سياوش در اوستا، در گروه پادشاهان کياني نام برده شده است و هرچند که او در شاهنامه شاه نيست و به پادشاهي نمي‌رسد اما او دارنده‌ي شهرياري آرماني و تمام ويژگي‌هاي يک پادشاه آرماني يک پادشاه آرماني که برازنده‌ي اهورا، مهر و جمشيد است را دارا مي‌باشد. در پادشاهي آرماني سياوش، گنگ‌دژ، کشور نيک اهــورايي او، ديده مي‌شود که اين آرمان‌شهر با ياري اهــورامزدا و امشاسپندان ساخته شده است.

سرچشمه‌ي اين آرمان‌شهر، در اسطوره‌ي کاخ اهــورايي مهر و جمشيد در اوستا و همچنين کاخ ايندره و جم و رود گنگ در مهابهارت مي‌باشد. ساختار گنگ‌دژ از آسمان و گونه‌ي مينوي به زمين و دنياي پادشاهان و مردمان راه مي‌يابد. کاخ جم و ورجمکرد و کاخ آسايش اردشير نمونه‌هاي اين گشت اسطوره از آرمان به اسطوره و سپس به حماسه و تاريخ است.

همگي اين آرمان‌شهرها، در روان سياوش هستي دارند و او همگي اين آرمان‌ها و آرزو‌هاي ديرينه‌ي روان انساني را در هم مي‌آميزد و گنگ‌دژ، کشور نيک اهــورايي را براي بازسازي جهان مي‌سازد.




1. kavi.

2. برای آگاهی کامل از شهریاری جمشید،

نک: کریستن سن، آرتور؛ نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، ج 2.

1. اسطوره‌ی زندگی زردشت، ص 184.

2. - xsaeta ( یسنا9، بند4 ): شید.

3. havare- daresa- ( همان ):

خورشیدسان نگران؛ یسنا9، بند4، پورداود.

خورشیدچشم‌ترین؛ جهان معنوی ایرانی، ص243.

خورشید‌ دیدار؛ پژوهشی در اساطیر ایران، ص226.

هــورچهر؛ درآمدی بر دستور زبان اوستایی، ص88/ اوستا ( دوستخواه ) ج1، ص137.

4. srira ( وندیداد؛ فرگرد2، بند2 ).

5. نخستین انسان و نخستین شهریار، زیرنویس ص 317.

1. فریدون.

1. آن‌گونه كه شيخ محمود شبسترى در ( گلشن راز؛ ب 624) مى فرمايد:

به « شهرستان نيكويى » علم زد همه ترتيب عالم را به هم زد.

2 . کوه هــرا، البــرز.

1.اندر = ایندره Indra.

1. مراد از گوسفند جانوران پنجگانه است:

1. جانوران آبی.

2. جانوران خزنده.

3. جانوران پرنده.

4. جانورانی که آزادانه در گردش هستند.

5. جانوران چرنده.

1. Ganga.

1. پاک و مقدس.

1. نک: شاهنامه‌شناسی، ج1، مقاله‌ی « کنگ‌دژ و سیاوش‌گرد»؛ مهرداد بهار، ص 67- 261.

در این مقاله بحث شده است که کنگ‌دژ نمونه‌ی آسمانی سیاوش‌گرد است که سرانجام، توسط کیخسرو فرود آورده می‌شود و بر سیاوش‌گرد قرار می‌گیرد و این خود اشاره به پایان جهان است.

2. Srarga.

3. این واژه به دو نحو:nerang / nerog می‌توان خواند که اولین نیرو و دومین افسون و نیرنگ است. ( بندهش، ص 193 ).

- Zand – akasih; 29, 4: spiritual strength.

1. فارسی باستان: ( A2 Sd ) Paradayadam..

ترجمه‌ی انگلیسی: pleasant retreat. Kent; Old Persian,p155,195 )).

واژه‌های Paradise و فردوس که در زبان های لاتین و عربی وجود دارد از این واژه ایرانی گرفته شده است.





کتاب‌نامه

1- آموزگار، ژاله- تفضلي، احمد؛ اسطوره‌ی زندگي زردشت، تهران،نشرچـــــشمه،آويشن، چاپ سوم 1375.

2- بهـــار، مهرداد؛ بندهش فرنبغ دادگي، تهران، انتشارات توس، چاپ دوم 1380.

3- ــــــــــــــــ؛ پژوهشي دراساطيرايران ( پاره‌ی اول و دوم )، تهران، نشرآگه، چاپ اول 1375.

4-ــــــــــــــــ؛ « کنگ‌دژ و سياوش‌گرد»، شاهنامه‌شناسي، ج1، انتشارات بنياد شاهنامه‌ی فردوسي، تهران1375.

5- پورداود، ابراهيم؛ خــرده اوستا، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول 1380.

6- ــــــــــــ؛ گات‌ها، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1378.

7- ــــــــ؛ ويسپرد، ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1381.

8- ـــــــ؛ يسنا، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1380.

9- ـــــــــ؛ يشت‌ها، ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1377.

10- تفضلي، احمد؛ مينوي خرد، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، انتشارات توس، چاپ سوم 1380.

11- ثعالبي، حسين بن محمد؛ شاهنامه‌ي کهن، پارسي برگردان محمد روحاني، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسي، چاپ اول 1372.

12- جلالي نائيني، محمدرضا؛ گزيده‌ي سرودهاي ريگ‌ودا، تهران، نشرنقره، چاپ سوم 1372.

13- دارمستتر، جيمس؛ مجموعه‌ی قوانين زردشت يا ونديداد اوستا، تهران، دنياي کتاب، چاپ اول 1382.

14- راشد محصل، محمدتقي؛ درآمدي بر دستورزبان اوستايي، شرح يسن نهم، تهران، انتشارات کاريان،چاپ اول1364.

15- ـــــــــــــــــــــ؛ زند بهمن‌يسن، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول 1370.

16- ـــــــــــــــــــــــــ؛ سروش يسن، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول 1382.

17- ـــــــــــــــــــــــــ؛ گزيده‌هاي زادسپرم، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول 1366.

18- شارپ، رلف نارمن؛ فرمان‌هاي شاهنشاهان هخامنشي، تهران، انتشارت پازينه، چاپ اول 1382.

19- فردوسي، ابوالقاسم؛ شاهنامه، چاپ مسکو، سعيد حميديان، تهران، دفتر نشر داد، چاپ اول 1374.

20- ـــــــــــــــــــــ؛ داستان سياوش از شاهنامه، تصحيح و توضيح مجتبي مينوي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 1369.

21- فضيلت، فريدون؛ دين‌کرد، کتاب سوم، دفتريکم، کرده 112- 0، تهران، انتشارات فرهنگ دهخدا، چاپ اول 1381.

22- کريستن‌سن، آرتور؛ نمونه‌هاي نخستين انسان و نخستين شهريار درتاريخ افسانه‌اي ايرانيان، ترجمه‌ی ژاله آموزگار- احمد تفضلي، تهران، نشر چشمه، چاپ اول 1377.

23- کراچي، روح‌انگيز؛ بانوگشسپ‌نامه، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول 1382.

24- ميرفخرايي، مهشيد؛ روايت پهلوي، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول 1376.

25- ـــــــــــــــــــــــ؛ بغان يسن، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول1382.119.

26- نقيب‌خان، ميرغياث‌الدين علي قزويني؛ مهابهارت، به اهتمام محمدرضا جلالي نائيني، تهران، انتشارات طهوري، چاپ دوم1380.

27- ويدن گرن، گئو؛ جهان معنوي ايراني، ترجمه‌ی محمد کندري، تهران، نشر ميترا، چاپ اول1381.

28- هينلز، جان؛ شناخت اساطير ايران، ترجمه‌ی ژاله آموزگار - احمد تفضلي، تهران، نشر چشمه ، چاپ سوم1373.

29- Anklesaria, B. T.; Zand- akasih; Iranian or Greater Bundahishn, Bombay, 1956

30- Humbach, H- Pallan, I. 1994: The Heritage of Zarathushtra, a New Translation of His Gatha, Universitatverlag, C. Winter, Heildelberg.

31- Kent; R.G.; Old Persian: Grammar; Texts, Lexicon; New Hawen, Connecticut,1953.

32-Sanjana, P. D. B;Denkard 3 S; Book 3.Vol. 1-9,Bombay. 1874- 1900.




ردهː ویرایش اولیه